الان اس ام اسی دریافت کردم از یکی از دوستانم با این مضمون: برای آسودگی کامل باید مرد، در زندگی همیشه وحشت وجود دارد. رومن گاری
من که نمیدونم "رومن گاری" چه کسی هست، اما این جملش برام جالب بود از این نظر که باعث شد به این فکر کنم که برای آسودگی کامل الزاما نباید مرد، باید در زمان زنده بودن وحشت رو از بین برد ... بعد به این فکر کردم که وحشت رو چطور میشه از بین برد ... فکر کنم میشه گفت وحشت ما در حقیقت ناشی از ترسهای درونی ما بخاطر از دست دادن داشته ها و یا نرسیدن به خواسته هامون هست. داشته هامون هر چیزی میتونن باشن، زنده بودن، آسایش تن، آبرو و حیثیتمون، آدمی که دوستش دارین، خونه و زندگیمون، اسباب و وسائلمون، پول و خیلی چیزهای دیگه ... همینطور خواسته هامون میتونن چیزهای مختلفتی باشن.
حالا سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه که آیا فقط مرگ ما رو از وحشت نجات میده؟ آیا نمیشه در عین حالی که زنده هستیم و شور زندگی داریم و خوب هم زندگی میکنیم و آرزوها و امیدهامون رو هم داریم، اما طوری رها از وابستگی ها باشیم که از دست دادن چیزی باعث ترس ما نشه؟ ....
به نظر من جواب این سوالات رو میشه با استفاده از پارادایمهای مختلف روانشناسی از جمله روانشناسی شناختی و نهایتا فراروانشناسی پیدا کرد
سه نفر رو بترتیب الف، ب، پ نامگذاری میکنیم. تصور کنید که الف با ب و پ دوست هست. اگر ب در مورد پ بد بگه، الف دچار عدم تعادل میشه و برای بازگشت تعادل احساسه خوبش هم به ب و هم به پ کاهش پیدا میکنه. یه حالت دیگه هم ممکنه وجود داشته باشه که الف از ب خوشش بیاد ولی از پ بدش بیاد. اگر ب در مورد پ خوب بگه، باز هم الف دچار عدم تعادل میشه، اینبار عدم تعادل رو اینطوری حل میکنه که از ب کمتر خوشش میاد و از پ کمتر بدش میاد.
البته در دنیای واقعی فرمول به همین سادگی نیست، بلکه ممکنه یه سری شناختها و تجزیه تحلیلها به فرد کمک کنن که بدون تغییر علاقش به افراد و با استفاده از یک سری توجیهاتی عدم تعادل ذهنیش رو حل کنه. اما به هر صورت این پدیده ای هست که باید بهش توجه داشت.
یک مثال، شرایطی رو تصور کنید که شوهر یک خانم در مورده مادر اون خانم بدگویی کنه. تحت یه همچین شرایطی احساسه علاقه اون خانم هم نسبت به شوهرش و هم نسبت به مادرش کاهش پیدا میکنه. البته باید به میزان علاقه به هر کدوم هم توجه کرد، مثلا ممکنه به یکی بیشتر علاقه داشته باشه که در صورت ادامه بدگویی ها ممکنه میزان علاقه نسبت به فردی که در ابتدا کمتر مورد علاقه بوده به صفر برسه. اما در هر صورت میزان علاقه نسبت به کسی که در ابتدا بیشتر مورد علاقه بوده هم کاهش پیدا میکنه.
اولین جلسه: سه شنبه ۲۹ آذر
ساعت ۱۸ تا ۲۰
|
مقابله درمانی Lazarus - Folkman |
عنوان دوره |
|
5 جلسه 2 ساعتی طی 5 هفته (سه شنبه ها ساعت 18 تا 20)، در صورت نیاز، کلاسهایی برای روزهای دیگر برنامه ریزی خواهد شد – تعداد شرکت کنندگان در کلاس حداکثر 10 نفر |
مدت دوره
|
|
کلیه افراد با هوش متوسط به بالا که خواهان یادگیری مهارت مدیریت رویدادهای استرس زا میباشند |
مخاطبین |
|
حلقه بین محرک استرس زا (استرسور) و پاسخ استرس، ارزیابی شناختی میباشد که بصورت ناخودآگاه در ذهن ما هنگام رویارویی با استرسور صورت میگیرد. از طریق آموزش مقابله درمانی، هدف آگاهانه کردن این فرآیند ارزیابی از طریق آموزش چگونگی ارزیابی شناختی نوع تهدید ادراک شده و هشت راه مقابله ای میباشد. افراد می آموزند چگونه استرس خود را شناسایی، تهدید را ارزیابی و برای مقابله با آن راهکارهای مناسب را انتخاب و سپس با ارزیابی مجدد موفقیت خود را در مدیریت استرس را بسنجند. |
سخنی چند
|
|
آموزش راههای موثر ارزیابی و مقابله با رویدادهای استرس زا |
هدف دوره |
|
استرس چیست – چرا یک رویداد استرس زا میباشد – هشت راه مقابله ای کدامند |
سرفصل ها |
|
یک جزوه آماده شده در اختیار شرکت کنند گان قرار میگیرد، مفاهیم ضروری توضیح داده میشوند، و از آن پس بصورت عملی با توجه به مثالهای واقعی مربوط به زندگی شرکت کنندگان با آنها کار میشود. |
روش وابزارهای آموزشی |
Learned helplessness
زمانی که بدلایل اخلاقی انجام بعضی از آزمایشها بروی انسانها مقدور نباشه، روانشناسها از حیوانات استفاده میکنند. آقای سلیگمن آزمایشی رو انجام داد که باعث کشف پدیده جالبی شد. سگی رو در قفسی قرار میدادند و به او شکهای الکتریکی وارد میکردند. در ابتدا سگ پارس میکرد و خودش رو به در و دیوار قفس میکوبید تا خودش رو از اون وضعیت رها کنه. اما هیچ راه رهایی براش وجود نداشت و همچنان شوکها رو دریافت میکرد تا زمانی که سگ می آموخت که بیچاره است، یعنی چاره ای برای حل مشکلش ندارد. بعد از آن دیگر نه پارس میکرد نه هیچ تلاشی برای رهایی و بدون حرکت در قفس مینشست. حتی زمانی که به او شک داده میشد عکس العملی نشان نمیداد.
آقای اسلیگمن این پدیده رو ناکامی آموخته شده نامید یا بزبان ساده تر بیچارگی آموخته شده.
آیا کسانی رو سراغ دارید که دچار ناکامی آموخته شده باشن و دست از تلاش برای تغییر وضعیت بد زندگیشون برداشته باشن؟
کنار خیابون برای گنجشکها دونه ریخته بودن. تعداد زیادی گنجشک جمع شده بودن. هر بار که عابر پیاده ای رد میشد گنجشکها میپردین و میرفتن. من سعی کردم که راهم رو کج کنم تا مزاحمشون نشم، آخه فکر میکردم که گنجشکها ناراحت میشن و بهشون بر میخوره و ممکنه برن و دیگه برنگردن ................ این اولین باری نبود که یه همچین کاری میکردم اما امروز یهو یه فکری آمد تو ذهنم: برای گنجشکها اصلا مهم نبود که چند نفر یا چه کسی از اونجا رد بشه، در هر صورت برمیگشتن، ظاهرا اصلا ناراحت هم نشده بودن، به نظر خیلی منطقی با این مشکل "عابرین پیاده" کنار آمده بودن، براشون یه چیزه حل شده بودن ... انگار هدفشون رو میدونستن و زندگیشون براشون تعریف شده بود. فهمیدم که اون طرز نگاه من در حقیقت برمیگشت به مشکلات و ضعفهای خود من ... حرف یا حرکت یه آدمی باعث میشه که ناراحت بشیم، غصه بخوریم، حتی مسیر زندگیمون رو تغییر بدیم و بی خیال اهدافمون بشیم ... پس این مغز پیشرفته انسان با این همه توانایی که داره میتونه بلایی سر ما بیاره که از نظر احساسی از یه گنجشک ضربه پذیرتر باشیم.
به نظر شما چکار میشه کرد؟
وقتی که از یک گروه از افراد یا یک فرد خاص انتظاراتی رو در ذهن خودمون شکل دادیم، ممکنه بصورت ناخودآگاه طوری با اونا رفتار کنیم که باعث بشه رفتارشون مطابق با انتظارات ما باشه. برای تحقیق در این زمینه 60 نفر سفید پوست رو بطور تصادفی انتخاب کردن و اونها رو باز هم بطور تصادفی به گروه های 15 نفره تقسیم کردن. دو تا از گروه های 15 نفره نقش مصاحبه گر داشتن و دو تای دیگه نقش مصاحبه شونده. البته مصاحبه ها از طریق تلفن انجام میشد و هیچ دو نفری از نزدیک همدیگه رو نمیدیدن. به 15 نفر از مصاحبه کننده ها گفته شده بود که دارن با 15 نفر سیاه پوست مصاحبه میکنن و به 15 نفر مصاحبه کننده دیگه گفته شده بود که دارن با 15 نفر سفید پوست مصاحبه میکنن. .... یک گروه داور هم بدون اینکه از هیچ چیزی خبر داشته باشن به این مصاحبه ها گوش میدادن و رفتار مصاحبه شونده ها رو ارزیابی میکردن. ... یافته جالب این پژوهش این بود که 15 نفر مصاحبه شونده سفید پوستی که مصاحبه کنندشون فکر میکردن اونها سیاه پوست هستن، در طول مصاحبه حالت پرخاشگرانه و غیر دوستانه داشتن. تحقیق مشابهی رو هم بین دختر و پسرها انجام دادن، و جالب اینکه زمانی که پسرها فکر میکردن دارن با یه دختر زشت صحبت میکردن، دخترها رفتاری غیر دوستانه و خشک از خودشون نشون میدادن.
این یافته ها نشون میدن انتظاراتی که ما ممکنه در ذهن خودمون شکل داده باشیم میتونن باعث بشن با طرف مقابل طوری رفتار کنیم که او به همون صورتی که مورده انتظار ما هست عکس العمل نشون بده.
حالا فکر کنید معلمی که روز اول نسبت به دانش آموزاش یه سری انتظاراتی رو تو ذهن خودش شکل میده در حقیقت ممکنه سرنوشت اون دانش آموزان رو تغییر بده .... مثلا یکی رو دانش آموز زرنگ و یکی دیگه رو کودن تصور میکنه و با رفتار خودش بطور ناخودآگاه باعث میشه اون دانش آموز هر روز زرنگ تر و اون یکی هر روز کودن تر بشن. ... در روابط ما هم این پدیده ممکنه خودش رو نشون بده، وقتی که خیلی زود نسبت به آدمهایی که باهاشون آشنا میشیم یه قضاوتی میکنیم و نهایتا طوری باهاشون رفتار میکنیم که طبق همون قضاوت ما عمل کنن.
مرکز مشاوره رشد برگزار می کند:
همایش رایگان مقابله درمانی لازاروس – فولکمن
یکشنبه 24 مهر ماه، ساعت 18
*
استرس خود به خود آزار دهنده نیست، آنچه آزار دهنده است ...
*
امروزه زندگی سالم مستلزم دانستن فنون و داشتن مهارت
در برخورد با رویدادهای مختلف است
*
پیشگیری و درمان زودرس بهترین انتخاب است
*
ارائه دهنده: هوداد طلوعی
در حاشیه این همایش امکان مشاوره انفرادی وجود دارد
برای اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید: 88081338
مکان: شهرک غرب – فاز 2 – خیابان هرمزان – خیابان پیروزان جنوبی
کوچه چهارم – پلاک 10 – طبقه زیرین
"آدم باید خودش باشه"
واقعا چطور میشه آدم خودش باشه؟ آیا اگر کسی تشخیص بده که در زمینه ای باید تغییر کنه، یعنی اینکه دیگه خودش نیست؟ آیا اگر کسی هر طوری که دلش خواست رفتار کنه یا هر حرفی که دلش خواست رو بزنه یعنی اینکه خودشه؟
یه بحث جالبی هست در مورده نقابهایی که ما در موقعیتهای مختلف بنا به شرایط به چهره میزنیم ... مثلا یک آقایی رو تصور کنید که استاد دانشگاه هست، پدر هست، همسر هست، دوست چند نفر هست ... طبیعیه که رفتارش سر کلاس درس با رفتارش در یک مهمانی خصوصی دوستانش متفاوت هست ... با شاگرداش یه طور حرف میزنه و با بچه هاش یه طوره دیگه ... به زبان ساده میشه گفت که این آقا با توجه به شرایط مختلف نقابهای مناسب با اون شرایط رو میزنه ... سوال مهم اینجاست که آیا این به معنای عدم صداقت یا مصنوعی بودن هست؟
یک نکته مهم فرق بین یک آدم از خودبیگانه با آدمی که خودش رو شناخته رو مشخص میکنه ... اون نکته اینه که آیا این فرد بصورت آگاهانه از این نقابها استفاده میکنه یا بصورت ناآگاهانه، یعنی خودش نقابهاش رو شکل میده یا جامعه نقابها رو بهش تحمیل کرده ... کسی که آگاهانه این کار رو انجام بده، در رفتارش انعطاف پذیر هست، در خلوت خودش از نقاط ضعف و قوت خودش آگاه هست، بر موقعیتهای مختلف مسلط هست، در صورت بروز یک اتفاق غیر منتظره دست و پای خودش رو گم نمیکنه، اگر نیاز باشه دست به خودافشاگری میزنه، در صورتی که مرتکب اشتباهی بشه بدون احساس شرمندگی درونی نسبت به جبران خسارت احتمالی اقدام میکنه و خودش رو بخاطر یک اشتباه شماتت نمیکنه، بلکه درس میگیره و به زندگیش ادامه میده، و یه سری خصوصیات دیگه ... یه همچون آدمی علی رغم همه نقابهایی که داره همواره خودش هست. نظر شما چیه؟
نصایح و حرفای اینچنینی باورهایی رو در ذهن فرد شکل میدن که باعث میشن او ارزش خودش رو در گرو تایید دیگران بدونه. از جمله مهمترین افرادی که ممکنه ما همیشه بدنبال تاییدشون باشیم پدر و مادر هستن و یا دوستان و در موارد وخیم حتی افراد غریبه ...
گرچه همونطور که قبلا صحبت کردیم حتی از سر خودخواهی و بخاطر خودمون هم که شده باید سعی کنیم که "آدم خوبی" باشیم ... اما چقدر ناکام کننده و پرشکست خواهد بود زندگی ما اگر برای ارزش قائل شدن برای خودمون آگاهانه و ناآگاهانه بدنبال تایید این و اون باشیم ... میخواد پدر و مادرمون باشن یا هر فرد دیگه ای.
مهمترین نکته ای که در رابطه با پست "خودخواهی" به نظرم میرسه اینه که باید در نظر بگیریم ما موجودات اجتماعی هستیم که منافعمون در گرو تامین منافع یکدیگر هست. وقتی با این دید نگاه کنیم، آگاهانه و بخاطر خودمون خوب بودن رو انتخاب خواهیم کرد.
ارزش انسانهای خوب و رفتارهای خوب هم بجای خودش محفوظ میمونه؛ باز هم بخاطر خودمون.
چیزی که این وسط تغییر میکنه دیدگاه ماست و نحوه تفسیر ما از رفتار خودمون و دیگران. و همین باعث رشد ما میشه.
آگاهی از اینکه رفتار ما خودخواهانه و بخاطر نیازهامون هست، و اینکه خیلی از اوقات ممکنه دلیل واقعی رفتارمون رو ندونیم باعث میشه از این به بعد قبل از اینکه در یک بحث بی سرانجام با کسی که بهش علاقه داریم گیر بیفتیم، نسبت به انگیزه خودمون و طرف مقابلمون بیشتر فکر کنیم.
اگر هم در قسمت تفسیر رفتارهای خودتون یا دوستانتون خواستین با کسی صحبت کنید، خوشحال میشم با هم در اینجا از طریق قسمت نظرات تبادل نظر کنیم.
خیلی وقتها کاری که یه مشاور برای شما انجام میده دادن اطلاعات روانشناسی و آموزش نحوه استفاده از این اطلاعات برای حل مشکلات در زندگی روزمره از طریق تغییر نگرش و رفتار هست.
قبل از اینکه بحث در مورد "خودخواهی انسان" رو ادامه بدیم، در مورده یه موضوع دیگه صحبت میکنیم و بعد این دو تا موضوع رو باهم بررسی میکنیم.
تحقیقات نشون میدن که ممکنه ما دلیل واقعی رفتارمون رو ندونیم، اما اگر کسی از ما بپرسه حتما یک دلیل میگیم، و حتی خودمون هم باور میکنیم که دلیل واقعی رفتار ما همونی هست که گفتیم. همین مساله ممکنه باعث بگو مگوها و بحث و جدال های بی پایانی بشه که هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسن.
یکی از راههای درمان کسانی که دچار حمله های صرع گرندمال میشن، جدا کردن تمام راههای ارتباطی بین نیکره چپ و راست هست (یعنی قطع کامل جسم پینه ای). در این افراد نیکره چپ و راست از هم خبر ندارن. پس اگر تصویری به نیکره راست نشون داده بشه، نیمکره چپ از اون با خبر نمیشه و برعکس. نیمکره چپ ما مسئول استدلال هست. یک آزمایشی که انجام میدن اینه که یه سری تصویر رو طوری به فرد نشون میدن که فقط نیمکره راست اونا رو ببینه و یه سری تصویر هم طوری نشون میدن که فقط نیمکره چپ ببینه. بعد یک سری تصویر رو به فرد نشون میدن و ازش میخوان که تصاویری مرتبط با اون تصاویری که دیده رو انتخاب کنه. یکی از تصاویری که در قسمت اول آزمایش به نیمکره چپ نشون دادن "مرغ" هست، و یکی از تصاویری که به نمیکره راست نشون دادن "یک صحنه برفی هست". بعد دب قسمت دوم آزمایش، آزمایشگر شروع میکنه به نشون دادن یه سری تصاویر به آزمودنی برای انتخاب تصاویر مرتبط با تصاویر دیده شده در قسمت اول. هنگامی که تصویر "لانه مرغ" به آزمودنی نشون داده میشه، آزمودنی با دست راست اون تصویر رو انتخاب میکنه (نیمکره چپ به قسمت راست بدن دستور میده). و وقتی که ازش دلیل انتخابش پرسیده میشه میگه که قبلا تصویر "مرغ" رو دیده و حالا این تصویر "لانه مرغ" با اون تصویر مرتبط هست. بعد تصویر یه "پارو" نشون داده میشه، آزمودنی با دست چپش اون تصویر رو انتخاب میکنه (چون تصویر صحنه برفی به نیمکره راست نشون داده شده بوده، و نیمکره راست به قسمت چپ بدن دستور میده). اما نیمکره چپ که مسئول استدلال هست از دیدن "صحنه برفی" خبر نداره. زمانی که از فرد دلیل انتخاب تصویر "پارو" پرسیده میشه میگه "پارو" رو انتخاب کرده تا مرغه لانش رو باهاش تمیز کنه!
با تحقیقات بیشتر روانشناسا به این نتیجه رسیدن که خیلی وقتا ما دلیل واقعی کارهامون رو نمیدونیم ولی در هر حال یه دلیلی رو میگیم چرا که از خودمون انتظار داریم کارهامون منطقی باشن!
در پست بعدی در مورد این موضوع و موضوع پست قبلی صحبت میکنیم.
این وبلاگ رو میخوام با یکی از موضوعاتی که همیشه ذهنم رو به خودش مشغول کرده شروع کنم: خودخواهی انسان.
"خودخواهی" به این معنی که هر کاری ما انجام میدیم بخاطر خودمون هست. اگر قبول کنیم رفتارهایی که از ما سر میزنن نتیجه نیازهایی هستن که احساس میکنیم، پس با شناخت این نیازها میتونیم بفهمیم چطور حتی اعمالی که ظاهری فداکارانه دارن هم میتونن در اصل در پاسخ به نیازهای درونی ما و بنابراین خودخواهانه باشن... شاید دو تا از مهمترین سوالاتی که مطرح میشن اینا باشن که 1. با آگاه شدن از این موضوع چه تغییری در شناخت و رفتار ما بوجود میاد؟ 2. تکلیف ما در برابر افرادی که به ما خوبی میکنن یا برعکس چی میتونه باشه؟
جواب این دو سوال رو اینجا به بحث میزارم تا از نظرات هم در این مورد با خبر بشیم.
در ادامه مطلب لیستی از نیازهایی که در آثار مولفان مختلف بیان شده اند رو قرار دادم.
ادامه مطلب

