You cannot find peace by avoiding life

Virginia Woolf

پست هفتدهم رو می خواستم به ادامه بحث مطرح شده در پست شانزدهم اختصاص بدم. اما خوندن این جمله از ویرجینیا وولف منجر به جایگزینی این پست شد. بعدا بحث پست شانزدهم رو ادامه خواهیم داد.

با اجتناب از زندگی نمی توان به آرامش دست یافت

این جمله میتونه بدرد خیلی ها بخوره، از جمله میتونه خطاب به کسانی باشه که هنگام مواجهه با مشکلات دلشون میخواد که زندگیشون رو رها کنن و به یه جایی برن دور از همه آدمها با این امید که در اون مکان دوردست به آرامش دست پیدا کنن. البته گاهی تغییر مکان و یا مهاجرتی که برنامه ریزی شده باشه میتونه تاثیر خیلی مثبتی برای زندگی داشته باشه. اونچه اینجا داریم ازش صحبت می کنیم فرار و اجتناب از علاقه مندی های فرد بدلیل مشکلاتی هست که در راه پرداختن به اون علاقه مندی ها وجود دارن. مثلا کسی که به یه زندگی اجتماعی در کنار آدمها و داشتن دوستان زیاد علاقه داره، اما بخاطر مشکلاتی که تو روابطش بوجود آمده کلا تصمیم میگیره از آدمها دوری کنه. البته جمله ویرجینیا وولف به اندازه کافی گویا هست. حالا میتونین به بررسی خودتون بپردازین ببینین آیا این اتفاق برای شما افتاده؟ آیا شده که برای رسیدن به آرامش، از زندگی کردن، که منظور پرداختن به کاره مورده علاقتون هست، اجتناب کنید؟

 

 

+ نوشته شده توسط هوداد در یکشنبه سوم دی 1391 و ساعت 13:57 |
هفت اصل مهمی که از نظر بیل گیتس دانش آموزان در دبیرستان نمی آموزند:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آن که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد، پدر بزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها کار "یک فرصت" بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودند.

 ----------------------------------------------

هر کدوم از این موارد قابل بحث و بررسی هست، اما نکته ای که غیر مستقیم برداشت میشه اینه که در جامعه امروز عجله زیادی برای رسیدن به یه شرایط خوب زندگی وجود داره و به اصطلاح خودمون آدمها میخوان راه صد ساله رو یک شبه برن و بیل گیتس داره میگه که سعی کنید صبور باشید، از کار و تلاش فراری نباشید، و انتظارات معقول داشته باشید. اگر افراد امروز عجول و پر توقع هستن، ریشه در چی داره؟ آیا مقصر رسانه های گروهی و آموزشی هستن؟ آیا تغییر ارزشها و سبک زندگی باعث همچین چیزی شده؟ خانواده ها مثل گذشته نیستن، افراد تنها زندگی میکنن، آزادی ها فردی زیاد شدن، اما احساس امنیت کم شده، ارزش مادیات در مقایسه با ارزش روابط صمیمی بیشتر شده، انتظار مردم بجای لذت بردن از همنشینی هم به یک نگاه ابزاری چگونگی استفاده از یکدیگر تغییر پیدا کرده، .... دونستن این اصلها جالب هستن و میتونن به ما کمک بکنن که واقع بینانه تر زندگی کنیم ... اما باید بفهمیم چی بر سر ما آمده که اینطوری شدیم که شدیم.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 و ساعت 9:19 |

ممکنه شنیده باشید که دوست داشتن از عشق بهتره. بیان یه همچون نظره خام و گمراه کننده ای ناشی از نداشتن تعریف درستی از عشق هست. در روانشناسی تعریفهای مختلفی در این زمینه وجود داره که یکی از معروفترین آنها نظریه رابرت استرنبرگ معروف به مثلث عشق هست. در این نظریه ابتدا سه شاخص بعنوان سه راس یک مثلث تعریف میشه: صیمیت، شور/هیجان، و تعهد.

صمیمیت: شامل احساسات دلبستگی، نزدیکی، و پیوند هست. وقتی دو نفر در کنار هم احساس آرامش میکنند، با هم صحبت میکنند، درد و دل میکنند و در کل میتوان گفت همان چیزی که از آن به یک ارتباط دوستانه و دوست داشتن یاد میشود.

شور: شامل هیجانات قدرتمندی میشود که بطور ناخودآگاه فرد را بسوی فرد دیگر سوق میدهد، ذهنش را با افکار مربوط به او اشغال میکند، و همچنین شامل تمایلات قوی جنسی نسبت به فرد مورده نظر میگردد.

تعهد: که شامل تصمیم برای شکل دادن یک رابطه طولانی مدت میشود، که در نتیجه افراد اقدام به تعریف اهداف مشترک و برنامه ریزی برای یک زندگی مشترک میکنند.

با توجه به میزان حضور هر یک از این شاخص های ذکر شده در یک رابطه، میتوان درجات یا انواع مختلفی از عشق رو تعریف کرد. قضاوت و ارزش گذاری بعهده شما:

بی عشقی: عدم حضور هیچ کدام از شاخص های نامبرده.

مهر و دوستی: صمیمیت وجود دارد اما شور و تعهد وجود ندارد. به معنی حس دوستی واقعی. در این حالت فرد نسبت به دیگری احساس تعلق، نزدیکی، و صمیمیت دار. اما این حس همراه با تعهد دراز مدت و یا شوق و گرایشات جنسی نیست.

عشق سودایی: شور وجود دارد، اما صمیمیت و  تعهد وجود ندارد. به آن عشق در نگاه اول هم گفته میشود. این نوع عشق ممکن است به سرعت از بین برود مگر اینکه به حالت های قوی تر تبدیل شود.

عشق توخالی: فقط تعهد وجود دارد، صمیمیت و شور وجود ندارد. گاه عشق ها قوی به عشق های بی محتوی تبدیل میشوند. و البته گاه عشق تو خالی ممکن است به انواع دیگر تبدیل شود. بعنوان مثال در ازدواجهای سنتی که در ابتدا بر اساس توافق بین دو خانواده شکل میگیرند ممکن است با بوجود آمدن صمیمیت به عشق مشفقانه تبدیل شوند.

عشق رمانتیک: صمیمیت و شور وجود دارند، اما تعهد وجود ندارد.

عشق مشفقانه: صمیمیت و تعهد وجود دارند، اما شور وجود ندارد. معمولا این حالت در ازدواجها رخ میدهد. در این گونه عشق، شور و شوق و گرایشات جنسی از بین رفته اند اما مهر و محبت شدید و تعهد متقابل باقی مانده اند. ممکن است عمری با یکدیگر زندگی کنند اما شور و هیجان و گرایشات جنسی یا از بین رفته اند یا به میزان کمی وجود دارند. این نوع عشق از دوستی قوی تر است چون شاخص تعهد وجود دارد. نوع محبتی که میان اعضای خانواده وجود دارد نیز معمولا از این نوع عشق است. همینطور عشقی که میان دوستان خیلی نزدیک که ممکن است مدت زمان طولانی دوست بوده باشند اما گرایش جنسی بینشان وجود ندارد. عشق افلاطونی همین عشق است.

عشق کورکورانه و سطحی: شور و تعهد وجود دارند، اما صمیمیت وجود ندارد.

عشق کامل: کامل ترین شکل عشق و نمایانگر رابطه ای است که بسیاری از مردم در تلاش و آرزوی رسیدن به آن هستند. نگاه داشتن و حفظ کیفیت عشق کامل معمولا از دستیابی به آن دشوارتر است. اجزای عشق کامل (صمیمیت + شور + تعهد) باید در عمل اجرا شوند و کیفیتشان پیشرفت کند. بنابراین ماندگاریش نیاز به کسب مهارت در حفظ و نگهداریش دارد وگرنه ممکن است عوامل آن مخصوصا شور ضعیف شوند و حتی از بین بروند.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در دوشنبه سی ام مرداد 1391 و ساعت 19:59 |
یکی از یافته های جالب روانشناسی اجتماعی این هست که انسانها در کوتاه مدت نسبت به کارهایی که انجام دادن و اشتباه بوده پشیمون میشن ... اما در بلند مدت نسبت به کارهایی که دلشون میخواسته انجام بدن ولی ندادن احساس پشیمونی میکنن. البته استفاده از این اطلاعات به سادگی برای راهنمایی افرادی که برای مشاوره مراجعه میکنن میسر نیست چرا که مشکلات افراد و شرایطشون با هم فرق میکنه. اگر مورده خاصی بنظرتون میرسه میتونید در قسمت نظرها بنویسید تا در موردش با توجه به این قضیه صحبت کنیم (هر طور که احساس راحتی میکنید: عمومی یا خصوصی)

 

+ نوشته شده توسط هوداد در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:27 |

الان اس ام اسی دریافت کردم از یکی از دوستانم با این مضمون: برای آسودگی کامل باید مرد، در زندگی همیشه وحشت وجود دارد. رومن گاری

من که نمیدونم "رومن گاری" چه کسی هست، اما این جملش برام جالب بود از این نظر که باعث شد به این فکر کنم که برای آسودگی کامل الزاما نباید مرد، باید در زمان زنده بودن وحشت رو از بین برد ... بعد به این فکر کردم که وحشت رو چطور میشه از بین برد ... فکر کنم میشه گفت وحشت ما در حقیقت ناشی از ترسهای درونی ما بخاطر از دست دادن داشته ها و یا نرسیدن به خواسته هامون هست. داشته هامون هر چیزی میتونن باشن، زنده بودن، آسایش تن، آبرو و حیثیتمون، آدمی که دوستش دارین، خونه و زندگیمون، اسباب و وسائلمون، پول و خیلی چیزهای دیگه ... همینطور خواسته هامون میتونن چیزهای مختلفتی باشن.

حالا سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه که آیا فقط مرگ ما رو از وحشت نجات میده؟  آیا نمیشه در عین حالی که زنده هستیم و شور زندگی داریم و خوب هم زندگی میکنیم و آرزوها و امیدهامون رو هم داریم، اما طوری رها از وابستگی ها باشیم که از دست دادن چیزی باعث ترس ما نشه؟ ....

به نظر من جواب این سوالات رو میشه با استفاده از پارادایمهای مختلف روانشناسی از جمله روانشناسی شناختی و نهایتا فراروانشناسی پیدا کرد

 

+ نوشته شده توسط هوداد در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 17:56 |
 بعضی از خانواده ها کلی بحث و دعوا دارن ولی انگار نه انگار، در عوض خانواده هایی هستن که یه جر و بحث کوچیک هم میتونه فاجعه ای بحساب بیاد و یه احساس بدی رو برای همشون بوجود بیاره. تفاوت در بروز یا عدم بروز اضطراب در نتیجه یک اختلاف نظر یا بحث و جدل هست. بروز اضطراب بدلیل تجربه های قبلی افراد در رابطه با عکس العمل طرفشون در مقابل جر و بحثها و اختلاف نظرهاست. زمانی که اختلاف نظرها باعث میشن که تو چشمهای طرف مقابلت نفرت و در دلش نقش بستن کینه رو ببینی و بدونی که احتمالا تو رو کمتر دوست خواهد داشت، یاد میگیری که از بروز اختلاف نظر بترسی و مضطرب بشی. ... اختلاف نظرها همیشه هستن، اینکه چطور با اونها برخورد کنیم کیفیت رابطه و زندگیمون رو مشخص میکنه.

+ نوشته شده توسط هوداد در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 0:4 |
بعد از حمله ناموفق آمریکا به کوبا در زمان ریاست جمهوری جان اف کندی روانشناسها به وجود پدیده ای پی بردن که گروه اندیشی نامیده شد. هنگامی که یک گروه بسته با یک رهبر بلامنازع در یک اتاقی بشینن و بخوان تصمیمی رو بگیرن تمایل دارن که نقاط ضعف خودشون رو کوچک و نقاط قوت خودشون رو بزرگ ببینن. نتیجه شکست خواهد بود ... در چنین گروه هایی اگر کسی بخواد تصورات افراد گروه رو نقد کنه با واکنش تند دیگر اعضا روبرو میشه.  یکی از استفاده هایی که در سیاست از این پدیده میشه کرد اینه که به نقاط ضعف گروه دشمنتون پی ببرید و هرگز اون نقاط ضعف رو به رخشون نکشید. در عوض شما هم نقاط قوت دشمنتون رو بزرگ جلوه بدین ... از این طریق بروز این پدیده در بین دشمنتون رو تشدید خواهید کرد و شکستش رو نزدیک ...

 

+ نوشته شده توسط هوداد در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 20:31 |

سه نفر رو بترتیب الف، ب، پ نامگذاری میکنیم. تصور کنید که الف با ب و پ دوست هست. اگر ب در مورد پ بد بگه، الف دچار عدم تعادل میشه و برای بازگشت تعادل احساسه خوبش هم به ب و هم به پ کاهش پیدا میکنه. یه حالت دیگه هم ممکنه وجود داشته باشه که الف از ب خوشش بیاد ولی از پ بدش بیاد. اگر ب در مورد پ خوب بگه، باز هم الف دچار عدم تعادل میشه، اینبار عدم تعادل رو اینطوری حل میکنه که از ب کمتر خوشش میاد و از پ کمتر بدش میاد.

البته در دنیای واقعی فرمول به همین سادگی نیست، بلکه ممکنه یه سری شناختها و تجزیه تحلیلها به فرد کمک کنن که بدون تغییر علاقش به افراد و با استفاده از یک سری توجیهاتی عدم تعادل ذهنیش رو حل کنه. اما به هر صورت این پدیده ای هست که باید بهش توجه داشت.

یک مثال، شرایطی رو تصور کنید که شوهر یک خانم در مورده مادر اون خانم بدگویی کنه. تحت یه همچین شرایطی احساسه علاقه اون خانم هم نسبت به شوهرش و هم نسبت به مادرش کاهش پیدا میکنه. البته باید به میزان علاقه به هر کدوم هم توجه کرد، مثلا ممکنه به یکی بیشتر علاقه داشته باشه که در صورت ادامه بدگویی ها ممکنه میزان علاقه نسبت به فردی که در ابتدا کمتر مورد علاقه بوده به صفر برسه. اما در هر صورت میزان علاقه نسبت به کسی که در ابتدا بیشتر مورد علاقه بوده هم کاهش پیدا میکنه.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 20:40 |
دوره جدید کلاسهای مقابله درمانی

اولین جلسه: سه شنبه ۲۹ آذر

ساعت ۱۸ تا ۲۰

مقابله درمانی Lazarus - Folkman

عنوان دوره

5 جلسه 2 ساعتی طی 5 هفته (سه شنبه ها ساعت 18 تا 20)، در صورت نیاز، کلاسهایی برای روزهای دیگر برنامه ریزی خواهد شد – تعداد شرکت کنندگان در کلاس حداکثر 10 نفر

مدت دوره

 

کلیه افراد با هوش متوسط به بالا که خواهان یادگیری مهارت مدیریت رویدادهای استرس زا میباشند

مخاطبین

حلقه بین محرک استرس زا (استرسور) و پاسخ استرس، ارزیابی شناختی میباشد که بصورت ناخودآگاه در ذهن ما هنگام رویارویی با استرسور صورت میگیرد. از طریق آموزش مقابله درمانی، هدف آگاهانه کردن این فرآیند ارزیابی از طریق آموزش چگونگی ارزیابی شناختی نوع تهدید ادراک شده و هشت راه مقابله ای میباشد.

افراد می آموزند چگونه استرس خود را شناسایی، تهدید را ارزیابی و برای مقابله با آن راهکارهای مناسب را انتخاب و سپس با ارزیابی مجدد موفقیت خود را در مدیریت استرس را بسنجند.

 

 

سخنی چند

 

 

آموزش راههای موثر ارزیابی و مقابله با رویدادهای استرس زا

هدف دوره

استرس چیست – چرا یک رویداد استرس زا میباشد – هشت راه مقابله ای کدامند

سرفصل ها

یک جزوه آماده شده در اختیار شرکت کنند گان قرار میگیرد، مفاهیم ضروری توضیح داده میشوند،  و از آن پس بصورت عملی با توجه به مثالهای واقعی مربوط به زندگی شرکت کنندگان با آنها کار میشود.

روش وابزارهای آموزشی

+ نوشته شده توسط هوداد در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 17:58 |

Learned helplessness

زمانی که بدلایل اخلاقی انجام بعضی از آزمایشها بروی انسانها مقدور نباشه، روانشناسها از حیوانات استفاده میکنند. آقای سلیگمن آزمایشی رو انجام داد که باعث کشف پدیده جالبی شد. سگی رو در قفسی قرار میدادند و به او شکهای الکتریکی وارد میکردند. در ابتدا سگ پارس میکرد و خودش رو به در و دیوار قفس میکوبید تا خودش رو از اون وضعیت رها کنه. اما هیچ راه رهایی براش وجود نداشت و همچنان شوکها رو دریافت میکرد تا زمانی که سگ می آموخت که بیچاره است، یعنی چاره ای برای حل مشکلش ندارد. بعد از آن دیگر نه پارس میکرد نه هیچ تلاشی برای رهایی و بدون حرکت در قفس مینشست. حتی زمانی که به او شک داده میشد عکس العملی نشان نمیداد.  

آقای اسلیگمن این پدیده رو ناکامی آموخته شده نامید یا بزبان ساده تر بیچارگی آموخته شده.

 آیا کسانی رو سراغ دارید که دچار ناکامی آموخته شده باشن و دست از تلاش برای تغییر وضعیت بد زندگیشون برداشته باشن؟

 

+ نوشته شده توسط هوداد در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 17:18 |

کنار خیابون برای گنجشکها دونه ریخته بودن. تعداد زیادی گنجشک جمع شده بودن. هر بار که عابر پیاده ای رد میشد گنجشکها میپردین و میرفتن. من سعی کردم که راهم رو کج کنم تا مزاحمشون نشم، آخه فکر میکردم که گنجشکها ناراحت میشن و بهشون بر میخوره و ممکنه برن و دیگه برنگردن ................ این اولین باری نبود که یه همچین کاری میکردم اما امروز یهو یه فکری آمد تو ذهنم: برای گنجشکها اصلا مهم نبود که چند نفر یا چه کسی از اونجا رد بشه، در هر صورت برمیگشتن، ظاهرا اصلا ناراحت هم نشده بودن، به نظر خیلی منطقی با این مشکل "عابرین پیاده" کنار آمده بودن، براشون یه چیزه حل شده بودن ... انگار هدفشون رو میدونستن و زندگیشون براشون تعریف شده بود.  فهمیدم که اون طرز نگاه من در حقیقت برمیگشت به مشکلات و ضعفهای خود من ... حرف یا حرکت یه آدمی باعث میشه که ناراحت بشیم، غصه بخوریم، حتی مسیر زندگیمون رو تغییر بدیم و بی خیال اهدافمون بشیم ... پس این مغز پیشرفته انسان با این همه توانایی که داره میتونه بلایی سر ما بیاره که از نظر احساسی از یه گنجشک ضربه پذیرتر باشیم.

به نظر شما چکار میشه کرد؟

 

+ نوشته شده توسط هوداد در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 12:36 |

وقتی که از یک گروه از افراد یا یک فرد خاص انتظاراتی رو در ذهن خودمون شکل دادیم، ممکنه بصورت ناخودآگاه طوری با اونا رفتار کنیم که باعث بشه رفتارشون مطابق با انتظارات ما باشه. برای تحقیق در این زمینه 60 نفر سفید پوست رو بطور تصادفی انتخاب کردن و اونها رو باز هم بطور تصادفی به گروه های 15 نفره تقسیم کردن.  دو تا از گروه های 15 نفره نقش مصاحبه گر داشتن و دو تای دیگه نقش مصاحبه شونده. البته مصاحبه ها از طریق تلفن انجام میشد و هیچ دو نفری از نزدیک همدیگه رو نمیدیدن. به 15 نفر از مصاحبه کننده ها گفته شده بود که دارن با 15 نفر سیاه پوست مصاحبه میکنن و به 15 نفر مصاحبه کننده دیگه گفته شده بود که دارن با 15 نفر سفید پوست مصاحبه میکنن. .... یک گروه داور هم بدون اینکه از هیچ چیزی خبر داشته باشن به این مصاحبه ها گوش میدادن و رفتار مصاحبه شونده ها رو ارزیابی میکردن. ... یافته جالب این پژوهش این بود که 15 نفر مصاحبه شونده سفید پوستی که مصاحبه کنندشون فکر میکردن اونها سیاه پوست هستن، در طول مصاحبه حالت پرخاشگرانه و غیر دوستانه داشتن. تحقیق مشابهی رو هم بین دختر و پسرها انجام دادن، و جالب اینکه زمانی که پسرها فکر میکردن دارن با یه دختر زشت صحبت میکردن، دخترها رفتاری غیر دوستانه و خشک از خودشون نشون میدادن.

این یافته ها نشون میدن انتظاراتی که ما ممکنه در ذهن خودمون شکل داده باشیم میتونن باعث بشن با طرف مقابل طوری رفتار کنیم که او به همون صورتی که مورده انتظار ما هست عکس العمل نشون بده.

حالا فکر کنید معلمی که روز اول نسبت به دانش آموزاش یه سری انتظاراتی رو تو ذهن خودش شکل میده در حقیقت ممکنه سرنوشت اون دانش آموزان رو تغییر بده .... مثلا یکی رو دانش آموز زرنگ و یکی دیگه رو کودن تصور میکنه و با رفتار خودش بطور ناخودآگاه باعث میشه اون دانش آموز هر روز زرنگ تر و اون یکی هر روز کودن تر بشن. ... در روابط ما هم این پدیده ممکنه خودش رو نشون بده، وقتی که خیلی زود نسبت به آدمهایی که باهاشون آشنا میشیم یه قضاوتی میکنیم و نهایتا طوری باهاشون رفتار میکنیم که طبق همون قضاوت ما عمل کنن.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 11:47 |

مرکز مشاوره رشد برگزار می کند: 

همایش رایگان مقابله درمانی لازاروس – فولکمن 

یکشنبه 24 مهر ماه، ساعت 18

*

استرس خود به خود آزار دهنده نیست، آنچه آزار دهنده است ...

*

امروزه زندگی سالم مستلزم دانستن فنون و داشتن مهارت

در برخورد با رویدادهای مختلف است

*

پیشگیری و درمان زودرس بهترین انتخاب است

*

ارائه دهنده: هوداد طلوعی

در حاشیه این همایش امکان مشاوره انفرادی وجود دارد 

برای اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید: 88081338

مکان: شهرک غرب – فاز 2 – خیابان هرمزان – خیابان پیروزان جنوبی

کوچه چهارم – پلاک 10 – طبقه زیرین

 

+ نوشته شده توسط هوداد در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 0:48 |

"آدم باید خودش باشه"

واقعا چطور میشه آدم خودش باشه؟ آیا اگر کسی تشخیص بده که در زمینه ای باید تغییر کنه، یعنی اینکه دیگه خودش نیست؟ آیا اگر کسی هر طوری که دلش خواست رفتار کنه یا هر حرفی که دلش خواست رو بزنه یعنی اینکه خودشه؟

یه بحث جالبی هست در مورده نقابهایی که ما در موقعیتهای مختلف بنا به شرایط به چهره میزنیم ... مثلا یک آقایی رو تصور کنید که استاد دانشگاه هست، پدر هست، همسر هست، دوست چند نفر هست ... طبیعیه که رفتارش سر کلاس درس با رفتارش در یک مهمانی خصوصی دوستانش متفاوت هست ... با شاگرداش یه طور حرف میزنه و با بچه هاش یه طوره دیگه ... به زبان ساده میشه گفت که این آقا با توجه به شرایط مختلف نقابهای مناسب با اون شرایط رو میزنه ... سوال مهم اینجاست که آیا این به معنای عدم صداقت یا مصنوعی بودن هست؟

یک نکته مهم فرق بین یک آدم از خودبیگانه با آدمی که خودش رو شناخته رو مشخص میکنه ... اون نکته اینه که آیا این فرد بصورت آگاهانه از این نقابها استفاده میکنه یا بصورت ناآگاهانه، یعنی خودش نقابهاش رو شکل میده یا جامعه نقابها رو بهش تحمیل کرده ... کسی که آگاهانه این کار رو انجام بده، در رفتارش انعطاف پذیر هست، در خلوت خودش از نقاط ضعف و قوت خودش آگاه هست، بر موقعیتهای مختلف مسلط هست، در صورت بروز یک اتفاق غیر منتظره دست و پای خودش رو گم نمیکنه، اگر نیاز باشه دست به خودافشاگری میزنه، در صورتی که مرتکب اشتباهی بشه بدون احساس شرمندگی درونی نسبت به جبران خسارت احتمالی اقدام میکنه و خودش رو بخاطر یک اشتباه شماتت نمیکنه، بلکه درس میگیره و به زندگیش ادامه میده، و یه سری خصوصیات دیگه ... یه همچون آدمی علی رغم همه نقابهایی که داره همواره خودش هست. نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده توسط هوداد در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 0:58 |
اخیرا هم تو زندگی شخصی خودم و هم تو چند تا از جلسات مشاوره موضوع "تایید طلبی" پیش کشیده شده و مشکلاتی که میتونه برای فرد بهمراه داشته باشه. امروز هم یه سر رفتم کلاس "ذوج درمانی" آقای جاذبی و خانم متین راد و دیدم اونجا هم یه جورایی صحبت از "تایید طلبی" بود البته با یه اسم دیگه. ... آقای جاذبی یک مثال زد در مورده نصایح یه پدر به فرزندش و از شرکت کننده ها درخواست کرد که شخصیت اون پدر رو تحلیل کنند. پدر سه تا نصیحت به فرزندش میکنه: ۱. همیشه مواظب باش کاری نکنی که دیگران رو برنجونی  ۲. طوری رفتار کن که دیگران نگن شل و ول یا شتاب زده هستی.  ۳. به همه احترام بزار.

نصایح و حرفای اینچنینی باورهایی رو در ذهن فرد شکل میدن که باعث میشن او ارزش خودش رو در گرو تایید دیگران بدونه. از جمله مهمترین افرادی که ممکنه ما همیشه بدنبال تاییدشون باشیم پدر و مادر هستن و یا دوستان و در موارد وخیم حتی افراد غریبه ...

گرچه همونطور که قبلا صحبت کردیم حتی از سر خودخواهی و بخاطر خودمون هم که شده باید سعی کنیم که "آدم خوبی" باشیم ... اما چقدر ناکام کننده و پرشکست خواهد بود زندگی ما اگر برای ارزش قائل شدن برای خودمون آگاهانه و ناآگاهانه بدنبال تایید این و اون باشیم ... میخواد پدر و مادرمون باشن یا هر فرد دیگه ای.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 و ساعت 22:44 |

مهمترین نکته ای که در رابطه با پست "خودخواهی" به نظرم میرسه اینه که باید در نظر بگیریم ما موجودات اجتماعی هستیم که منافعمون در گرو تامین منافع یکدیگر هست. وقتی با این دید نگاه کنیم، آگاهانه  و بخاطر خودمون خوب بودن رو انتخاب خواهیم کرد.

ارزش انسانهای خوب و رفتارهای خوب هم بجای خودش محفوظ میمونه؛ باز هم بخاطر خودمون.

چیزی که این وسط تغییر میکنه دیدگاه ماست و نحوه تفسیر ما از رفتار خودمون و دیگران. و همین باعث رشد ما میشه.

آگاهی از اینکه رفتار ما خودخواهانه و بخاطر نیازهامون هست، و اینکه خیلی از اوقات ممکنه دلیل واقعی رفتارمون رو ندونیم باعث میشه از این به بعد قبل از اینکه در یک بحث بی سرانجام با کسی که بهش علاقه داریم گیر بیفتیم، نسبت به انگیزه خودمون و طرف مقابلمون بیشتر فکر کنیم.

اگر هم در قسمت تفسیر رفتارهای خودتون یا دوستانتون خواستین با کسی صحبت کنید، خوشحال میشم با هم در اینجا از طریق قسمت نظرات تبادل نظر کنیم.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 12:57 |

خیلی وقتها کاری که یه مشاور برای شما انجام میده دادن اطلاعات روانشناسی و آموزش نحوه  استفاده از این اطلاعات برای حل مشکلات در زندگی روزمره از طریق تغییر نگرش و رفتار هست.

قبل از اینکه بحث در مورد "خودخواهی انسان" رو ادامه بدیم، در مورده یه موضوع دیگه صحبت میکنیم و بعد این دو تا موضوع رو باهم بررسی میکنیم.

تحقیقات نشون میدن که ممکنه ما دلیل واقعی رفتارمون رو ندونیم، اما اگر کسی از ما بپرسه حتما یک دلیل میگیم، و حتی خودمون هم باور میکنیم که دلیل واقعی رفتار ما همونی هست که گفتیم. همین مساله ممکنه باعث بگو مگوها و بحث و جدال های بی پایانی بشه که هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسن.

یکی از راههای درمان کسانی که دچار حمله های صرع گرندمال میشن، جدا کردن تمام راههای ارتباطی بین نیکره چپ و راست هست (یعنی قطع کامل جسم پینه ای). در این افراد نیکره چپ و راست از هم خبر ندارن. پس اگر تصویری به نیکره راست نشون داده بشه، نیمکره چپ از اون با خبر نمیشه و برعکس. نیمکره چپ ما مسئول استدلال هست. یک آزمایشی که انجام میدن اینه که یه سری تصویر رو طوری به فرد نشون میدن که فقط نیمکره راست اونا رو ببینه و یه سری تصویر هم طوری نشون میدن که فقط نیمکره چپ ببینه.  بعد یک سری تصویر رو به فرد نشون میدن و ازش میخوان که تصاویری مرتبط با اون تصاویری که دیده رو انتخاب کنه.  یکی از تصاویری که در قسمت اول آزمایش به نیمکره چپ نشون دادن "مرغ" هست، و یکی از تصاویری که به نمیکره راست نشون دادن "یک صحنه برفی هست". بعد دب قسمت دوم آزمایش، آزمایشگر شروع میکنه به نشون دادن یه سری تصاویر به آزمودنی برای انتخاب تصاویر مرتبط با تصاویر دیده شده در قسمت اول. هنگامی که تصویر "لانه مرغ" به آزمودنی نشون داده میشه، آزمودنی با دست راست اون تصویر رو انتخاب میکنه (نیمکره چپ به قسمت راست بدن دستور میده). و وقتی که ازش دلیل انتخابش پرسیده میشه میگه که قبلا تصویر "مرغ" رو دیده و حالا این تصویر "لانه مرغ" با اون تصویر مرتبط هست. بعد تصویر یه "پارو" نشون داده میشه، آزمودنی با دست چپش اون تصویر رو انتخاب میکنه (چون تصویر صحنه برفی به نیمکره راست نشون داده شده بوده، و نیمکره راست به قسمت چپ بدن دستور میده). اما نیمکره چپ که مسئول استدلال هست از دیدن "صحنه برفی" خبر نداره. زمانی که از فرد دلیل انتخاب تصویر "پارو" پرسیده میشه میگه "پارو" رو انتخاب کرده تا مرغه لانش رو باهاش تمیز کنه!

با تحقیقات بیشتر روانشناسا به این نتیجه رسیدن که خیلی وقتا ما دلیل واقعی کارهامون رو نمیدونیم ولی در هر حال یه دلیلی رو میگیم چرا که از خودمون انتظار داریم کارهامون منطقی باشن!

در پست بعدی در مورد این موضوع و موضوع پست قبلی صحبت میکنیم.

 

+ نوشته شده توسط هوداد در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 19:20 |

این وبلاگ رو میخوام با یکی از موضوعاتی که همیشه ذهنم رو به خودش مشغول کرده شروع کنم: خودخواهی انسان.

"خودخواهی" به این معنی که هر کاری ما انجام میدیم بخاطر خودمون هست. اگر قبول کنیم رفتارهایی که از ما سر میزنن نتیجه نیازهایی هستن که احساس میکنیم، پس با شناخت این نیازها میتونیم بفهمیم چطور حتی اعمالی که ظاهری فداکارانه دارن هم میتونن در اصل در پاسخ به نیازهای درونی ما و بنابراین خودخواهانه باشن... شاید دو تا از مهمترین سوالاتی که مطرح میشن اینا باشن که 1. با آگاه شدن از این موضوع چه تغییری در شناخت و رفتار ما بوجود میاد؟ 2. تکلیف ما در برابر افرادی که به ما خوبی میکنن یا برعکس چی میتونه باشه؟

جواب این دو سوال رو اینجا به بحث میزارم تا از نظرات هم در این مورد با خبر بشیم.

در ادامه مطلب لیستی از نیازهایی که در آثار مولفان مختلف بیان شده اند رو قرار دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هوداد در شنبه دوازدهم شهریور 1390 و ساعت 23:5 |